تبليغاتX
.دخترک تنها نیست

  با خودم فکر میکنم که بیشتر از هر جایی دوست دارم کجا باشم، تا شاد باشم تا واقعا لذت ببرم، اگه کجا باشم می تونم ساعت ها آرامش رو تجربه کنم؟  

تصور میکنم یه خونه ی قشنگ که توش مملو از حس امنیت و آرامش باشه، توش پر از گلدونای قشنگ طبیعی باشه، بعد فکر میکنم من که دارم ارزو میکنم، دوست دارم یه باغ خیلی بزرگ و پر از درختای بلند داشته باشه، که مثل جنگل فوق العاده باشه.

بعد فکر میکنم که من عاشق موسیقی هستم، فکر میکنم چه موسیقی ای میتونه بیشتر از هر موسیقی دیگه ای به من آرامش بده؟  یه موسیقی ملایم که مثل صدای آب، مثل همخونی پرنده ها، مثل صدای خشخش برگها بتونه آرامش بخش و شاد کننده باشه،خوب بهتره که اصلا یه آبنمای قشنگ بذارم تا صدای طبیعی آب رو داشته باشم، با چند تا قفس پرنده که با همدیگه همخونی کنن، فوق العادست، بیشتر فکرمیکنم من که دارم آرزو میکنم، چرا یه آبشار طبیعی خیلی قشنگ توی باغ بزرگم نداشته باشم، چرا پرنده های آزاد نداشته باشه تا شاد و سرمست آواز بخونن،آزادانه جفتگیری کنن، لونه بسازن، و دنبال غذا برای جوجه هاشون بگردن، آره این فوق العاده دل انگیز تره. دوست دارم بشینم و پرواز و عشق بازیشون رو نگاه کنم. دوست دارم نسیم بدنم رو نوازش کنه، نه هیچ جور باد پنکه یا کولری.

احساس میکنم طبیعت چه همخونی زیبایی با سرشت من داره.

 

فکر می کنم چه منظره ای رو دوست دارم بتونم تو اتاقم ببینم؟ یه تابلوی بزرگ از پاییز که خیلی هنرمندانه و طبیعی کشیده شده باشه، یا یه تابلو از یه منظره از زمستون برفی، یا از درختای پر میوه و سبز تابستون، و از همه زیباتر از تولد شکوفه های بهاری زیر قطرات بارون، باید خیلی طبیعی باشه تا قشنگی خودشو و اون حس فوق العاده رو نشون بده.

یا یه تابلو از یه گلدون خیلی قشنگ پر گل، توی گلدون شاخه های بریده ی گل نباشه که حس پژمردگی بگیره، ریشه هاش بتونن از دل خاک آب تازه رو بمکن و به ساقه و برگ و گلها برسونن.آره اینجوری خیلی سر زنده تره. از پروانه اززنبور از پرنده هم تابلو میخوام...

یه عالمه تابلو از مصومیت بچه ها میخوام، و از بازی هاشون، از دوستیهاشون. من از عشق بازی زیبای آدمیان هم تابلو میخوام، از شادیها ،از لذت ها و راز و نیازشون. از دلبستگی و حتی از آرزوهاشون. تابلوهایی که بتونه تمام اینها رو توی چشم و تو نگاهشون بیان کنه.

و بالاتر، من حتی از حس متولد شدن تابلو میخوام. و از دلخوشی ها و نگرانی های مادرانه واز تلاش و امیدهای پدرانه...

و یه منظره... از جنگلی سبز و پوشیده و یه نهر پر آب که از زیر سایه ی درختان عبور میکنه، درخشش نور خورشید روی سطح امواجش رو بشه دید، حتی صدای نجوای آب رو هم بشه شنید. این تابلو خیلی باید بزرگ باشه، خیلی طبیعی باشه.

من دوست دارم یه عالمه تابلو توی اتاق کوچیکم داشته باشم...؟

نه این نهایت آرزوی من نیست، میخوام که این تابلو ها فقط تابلو نباشن، حقیقتا باشن. من دوست دارم همه ی اونها رو خیلی زنده تجربه کنم...

 

خدای پاک و منزه من بهشت رو چه فوق العاده ترسیم کردی... من سیری ناپذیرم، به بهایی کمتر از بهشت روحم راضی نمیشود. به هر چه برسم بیشتر می خوام؛

خدای من زیباست، زیبا و زیرکانه خلق میکنه و در نهایت زیبایی و سادگی با قرآنش با من صحبت میکنه. خوب میدوونه که جسم و روح من رو چطور غرق در لذت کنه. طبیعت درونم و بیرونم در دنیا رو اونقدر هوشمندانه ترسیم کرده که وقتی بهش فکر میکنم، کودکانه ذوق میکنم و معصومانه احساس سبکی میکنم . اونی که خودش راضی کننده ی هر نیاز من رو به بهترین شکل برام خلق کرده.

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

 

دلم تنگ است

 

دلم تنگ است

 

برای آن حس پاک...

 

برای وسعت بی انتهایی که از روزنه ی کوچک چشمانم برای دنیا تصور میکردم.

 

وامروز هیچ چیز نه آنقدر ها بزرگ است؛

 

و نه آنقدر ها سبز است؛

 

و نه آنقدرها شیرین.

 

دلم برای حس امنیتی که در بازوان قدرتمند پدرم حس میکردم تنگ است.

 

دلم برای معنی واقعی شور و شا دی تنگ است.

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط pockohantes| |
دخترک تنها نبود،
 خودش بود، شادی های کوچکش بودند، رنج هایش بودند، ذهن قصه سازش بود.
با هم زندگی میکردند و اعتراضی نداشت.
صبحی مه آلود دخترک سیب خوشبویی هدیه گرفت.
و به آن دلخوش شد،
و دید که زندگی عطر بهتری گرفته.
و به آن عطر خو گرفت، و آن عطر را ارزشمندترین داراییش دانست.
و خودش بود و آن عطر، دوتایی؛
و تنها نبود، دخترک تنها نبود.
روزی باد آن عطر را برد؛ یا شاید، خرگوشی شیرین سیبش را دزدید، درست نمیدانم.
و این بار دخترک تنها شد؛ تنهای تنها.
و یاد آن عطر تنهاترش میکرد.
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

 

  خدا مشتی خاک بر گرفت .

                           میخواست لیلی را بسازد ، از خود در او دمید .

                                                      . . . و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد .

             سالیانی است که لیلی عشق می ورزد .

             لیلی باید عاشق باشد ، زیرا خدا در او دمیده است و هر که در او بدمد عاشق می شود .

                                              لیلی نام دیگر انسان است . . .

          خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید

                                       آزمونتان تنها همین است عشق

                                             و هر که عاشقتر آمد ، نزدیکتر است .

                                                                                 پس نزدیکتر آیید ، 

                                                                                                         نزدیکتر . . .

           عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش من می آورد .

                                                                                    کمندم را بگیرید .

                                                                                             و لیلی کمند خدا را گرفت .

            خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است ، گفتگو با من

                                                                  با من گفتگو کنید .

                                                                        و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد .

                                                                                               لیلی همصحبت خدا شد .

            خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند .

                                                                         و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...

-----------------------------------------------------------------------------------

 

    ایرانیان تنها مردمی هستند که در تمام افسانه ها، اساطیر و داستانهای  ملموس و غیرملموس دور یا نزدیک، شادمان ترین مردم شناخته شده اند. ایرانیان قدیم برای تولد هرماه و روز و هفته خود جشنی داشتند که همه به یکدیگر مهر می ورزیدند. شاید به همین دلیل ایران کشور آیین مهرورزی نام گرفته است.

   به قول ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه ،ایران تنها کشوری است که شمردن شمار جشنهای آن همانند شمار کردن آبگذرهای یک سیلاب غیرممکن است. آری، واقعیت فراموش شده هم همین است که فرهنگ اصیل ایرانی فرهنگ شادزیستی، شادباشی، شادگویی و شادخوری است و در یک کلام، فرهنگ جشن و شادمانی است.
   جشن های
۱۲گانه ، آیین های نوروزی، جشن سده، گاهنبارهای (جشن های ) ششگانه به یمن شش آفرینش بزرگ جهان، جشن تولد خورشید (یلدا) و هزاران مراسم دیگر، خود مؤید پیوند عمیق و دیرینه فرهنگ این مرز و بوم با جشن و شادی است؛  و زيبايي اين جشن ها به آن است كه بر اساس رسوم كهن ما در هر ماه از سال مراسم جشن و شادي بوده، نه اين كه به مناسبت مرگ افراد روز ها نام گذاري شده و جشن گرفته شوند!
واز رسوم جشن سپندار مذگان؛
  شادی، تفریح، عشق ورزی، قدردانی، هدیه و پیشکش دادن و یاری رساندن، به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظایف زنان توسط مردان و استراحت کامل آنان از کار و تلاش به پاس تلاش یک سالشان از مهمترین مشخصه های این جشن است.
دز اين روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه مي دادند و مردان نيز زنان را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و ا ز آنها اطاعت می‌‌کردند.

·  به علت شش ماه سی و یک روزه در سالنمای کنونی ایران، این روز با تفاوت ۶ روز از ۵ اسفندماه به ۲۹ بهمن منتقل شده است.

·  چه زیباست که ما نیز که وارثان این تمدن زیبا و پرمهر هستیم این روز را به جای ولنتاین که به تازگی در بین ما در حال جا باز کردن است گرامی بداریم و حد اکثر هدیهمون رو ۳ روز بیشتر پیشمون نگه داریم.

·  جذئیات این جشن زیبا و باستانی رو میتونین در سایت http://sepandarmazgan.tk/ مطالعه کنین.

نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط pockohantes| |

TinyPic image

 اول پاییز است.

 آسمان پر ابر است.

 ابر ها می دانند، که زمین بس تشنه ست.

  ابرها می بارند؛رعدها می غرند؛ چکه ها می آیند.

 

 قطرات باران، می گذارند که باد؛

  با هر آن شیوه که خواهد همره وی باشد.

   همرهش می رقصد و هم اغوشش پرواز کند.

 

 می پرد در برکه قطره ی ناز؛

  می جهد بر دشک گودی آب؛

 

 و نوای پرشش؛

  و سرود جهشش؛

    و دل انگیز صدای خنده ی شادانش،

                   شوق پاکی در تنم می زاید.

 

 و پر از ارامش؛

  بر زلال برکه میخوابد.

 

 من چه مستم امروز؛

  و چه اندازه تنم شادان است.

 

 نگذارم اندوه، گرد خشکی پاشد، بر تن روشن من.

 

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

  

 طی عملی در ظاهر شاید کاملا خود شیفته مآبانه!، اقدام به آپلود کردن 10 ترانه برای نام مقدس "سارا" کرده ام!

امیدوارم مورد استقبال کلیه "سارا نامان!" و "سارادوستان!" عزیز قرار گیرد:

 

1.علی مرعشی

2.محسن یا حقی

۳.بهبود

 ۴.سندی

5.ناهید    

6.اورانیوم  

7. جهان

8.دی جی میلاد

9. قدیمی

10. لیماک

 

(شاید به زودی ۲،۳ ترانه انگلیسی و کردی و ترکی هم بذارم! )

 

  از این حرفا گذشته  بگذارین یه کمی جدی راجع به این بنویسم که چرا این قدر اسمم رو دوست دارم!:

 

   به دلیل سادگی و روانی این اسم، و همچنین ترتیب زیبا و گوش نواز واج ها در این واژه ، از گذشته های بسیار دور، در گویشها و زبانهای ملل مختلف جهان به طور مجزا مورد استفاده قرار گرفت، لذا در هر زبان معنا و مفهومی جالب و خاص همان گویش دارد.

هم اکنون نیز شاید تنها نامی باشد که در اکثر زبانهای جهان با معنایی خاص همان زبان مورد استفاده قرار میگیرد. همچنین نتیجه تحقیقی که بر روی اسامی مورد استفاده در ایالات متحده انجام شد، این بود که که محبوب ترین نام دختر در این کشور است.

  سارا در زبان انگلیسی به دو شکل sara  و sarah نوشته میشود، که هیچ تفاوتی در معنی آنها وجود ندارد. ولی شکل دوم در انگلیسی آمریکایی رایج تر است.

 

  از بحث فی المعانی والمفاهیم(!) این نام عزیز نتایج ارزشمندی حاصل میشود که ذکر چکیده ای از آنها خالی از لطف نیست:

 

  گفته میشود که اسم سارا ابتدا در زبان عبری مورد استفاده قرار گرفته ،و نام همسر حضرت ابراهیم نیز بوده. البته بعضی گویند که نام وی "ساره" بوده ولی   در واقع "ساره" همان "سارا" ست که در زبان عربی به دلیل عادت اعراب به استفاده از"ة" در انتهای نامهای دخترانه اینگونه تلفظ میگشته. و در این زبان به معنای "جاری و روان" است.

 

   در زبان فارسی سارا به معنای زلال، پاک ،بی قل و غش است. و گاه شعرا در اشعار قدیمی فارسی، برای تأکید بر خالص و ناب بودن زر از این واژه یاری می جستند.

مثلا

  در زبان کردی سارا به معنی "دشت و دمن" است و به کار می رود.

 

  سارا در زبان انگلیسی سه معنای مختلف دارد.

 مترادف با واژه  های Excellent به معنی بسیار خوب و  Pure     به معنی پاک ،عفیف و پاکیزه، معصوم وبی گناه؛ خالص، ناب و بی غش است،(که در معنی اخیر با زبان فارسی مشترک است) و همچنین   pransses  به معنی پرنسس یا شاهزاده خانم.

 

  و به نقل از P30world.com  راجع به ریشه نام سارا: 

شماری واژه و نام در زبانهای هنداورپایی(آریایی) همسان هستند و دارای ریشه ی آریایی. به سخن دیگر نمیتوان مشخص کرد که این وازه فرنسوی یا آلمانی یا پارسی یا کردی یا هندی یا ... هست. چرا که این واژه به همان ریشه ی مشترک این زبانها بازمیگردد.

پس این نام را بسادگی میتوان در کیان نامهای ایرانی  جای داد.

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

TinyPic image

 

از فنون پرواز هيچ نياموخته بود؛

پس

بال نگشود،

 

و هرگز اوج گرفتن را تجربه نكرد...

 

 

نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

ذهن من آشفته

گاه پاره پاره

تکه تکه گشته.

 

وهر بریده جایی؛

و هر پاره دلنگران کسی؛

و هر تکه می تپد در کنجی.

 

از تمرکز تنها،

برایم خاطره ای به جا مانده.

به یادبودش مینگرم

 و افسوس میخورم.

 

ذهنم میپرد و میپرد؛

و لحظه ای در کنجی آرام نمی گیرد.

 

روح من چیزی کم دارد؛

میدانم.

و فرار وانکار و تفره،

علاج درد تنهایی من نیست دگر،

میدانم.

 

تکه ها گرد آیید!

من تمرکز خواهم!

فکر من آن دمی جان گیرد،

که همه گرد آیید.

 

 

نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط pockohantes| |

                                                                                                              

خدایا تو میدانی انسان بودن وماندن در این دنیاچه سخت است؛

      چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.

                                                                                                     دکتر شریعتی

 TinyPic image

نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط pockohantes| |

 

نتوانستم جسم، جا بگذارم  و روح،  را به سوي تو پرواز دهم؛

نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط pockohantes| |